
به آن بزرگوار عرض کردم :
آقا جان آیا توحید من خوب است که می گویم :
این درخت و زمین و گیاه و دیگر موجودات عالم را خدا آفریده است ؟
فرمود : خوب است و بیش از این از تو انتظار نمی رود...
پرسیدم : آیا من از دوستان اهل بیتم ؟
فرمود: آری و تا آخر هم خواهی بود ...
پرسیدم : آیا فردا امام زمان ( ع) فردا به همراه حاجیان به عرفات تشریف می آورند؟
فرمودند : آری.
پرسیدم : در کجا حضور می یابند ؟
فرمود : در جبل الرحمه...
پرسیدم : آیا امام فردا شب به خیمه های حجّاج می آیند و به آنها سرکشی می کنند؟
فرمود: به خیمه ی شما می آید ؛
چون فردا شب در خیمه ی شما مصیبت عمویم ، حضرت ابوالفضل العباس خوانده می شود...
آنچه از نظر گذشت ، قسمتی از گفتگوی حاج محمد علی فشندی تهرانی با قطب عالم امکان ،
امام زمان (عج )در شب عرفه در صحرای عرفات و در خیمه ی حج محمد علی فشندی تهرانی
صورت پذیرفته است.
آن بزرگوار بر اثر تشرفات مکرر به محضر ولی عصر (عج) به چنان درجه ای از انس با آن حضرت دست
یافته بود که خود می گفت : با امام زمان آن قدر آشنایم که آن حضرت را حتی از صدای کفش مبارکش می شناسم.
و اینک ادامه ی آن تشرف :
آن گاه دو اسکناس صد ریالی سعودی به من داد و فرمود: برای پدرم یک عمره به جای بیاور.
گفتم : چشم ، نام پدرتان چیست ؟
فرمود: سید حسن.
عرض کردم: اسم شما؟
فرمود : سید مهدی.
قبول کردم آقا بلند شد برود. او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت و با هم معانقه نمودیم و خوب یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. سپس مقداری پول خرد سعودی به من داده فرمودند: برگرد. تا برگشتم، دیگر او را ندیدم، این طرف و آن طرف نظر کردم کسی را نیافتم.
داخل چادر شدم و مشغول فکر که این شخص کی بود. پس از مدتی فکر، با قرائن زیاد مخصوصاً اینکه نام مرا برد و از نیت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بیان فرمود، فهمیدم امام زمان علیه السلام بوده، شروع کردم به گریه کردن.
غروب عرفه ، نماز مغرب و عشا را خواندیم ، پس از نماز روحانی کاروان خود به خود شروع کرد به خواندن روضه ی حضرت ابوالفضل العباس(ع).
با شروع روضه شوری میان اهل کاروان به پا شد.
در آن حال به یاد وعده ی آقا امام زمان(عج) افتادم و بی درنگ از جای خویش برخواسته و اشک ریزان و ناله کنان در میان جمع به جست و جو پرداختم...

شعری از احساس می خوانم بیا
از دو چشم یاس می خوانم بیا
خوب می دانم نیم لایق ولی
روضه ی عبّاس می خوان بیا
هر چه در میان جمع جست و جو کردم او را نیافتم ...
به بیرون چادر رفتم...
به محض این که از خیمه رفتم ناگاه چشمم بر جمال دلربایش افتاد که در کنار خیمه ایستاده و در حالی که به روضه عمویش اباالفضل(ع) گوش می دادند گریه می کردند و اشک می ریختند...
من این سوی خیمه و ایشان بیرون خیمه بر مصایب اباالفضل (ع) گریه می کردیم...
به محض تمام شدن روضه دیگر حضرتش را ندیدم...
آری علاقمندی حضرت صاحب (ارواحنا فداه ) به عموی نازنینش اینگونه است که در زیارتش
با زبان خود فرموده ست :
سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمومنین ،
همو که برادرش را با جان خود یاری کرد و از دیروزش برای
فردایش ذخیره ساخت . جان را تقدیم برادر کرد و از او
جانانه دفاع کرد ، برای رساندن آب به و کوشید و دو دستش در
این راه بریده شد...

+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:44 توسط کبوتر کربلا

|