تبليغاتX

امام عشق
متون و تصاویر عاشورایی ×× آیین های عاشورایی

شلمچه، كه ...

بوي بيت‌المقدس را

و ...

طنين صداي احمد متوسليان را كه ...

راه رسيدن به كربلا از قدس مي‌گذرد

شنيده‌اي ... (يا ابا عبدالله، امروز فرياد مي‌زنم ...

من به كربلا نيامدم !)

قرار من با تو صداقت است و ...

صادقانه بگويم :

توسن دستم !

به نوشتن ركاب نمي‌دهد !!!

دستم، كه نه ...

دست‌هايم ... بغض كرده‌اند !

تب كرده‌اند !

دست‌هايم، كه نه ...

مشت‌هايم ... آتش گرفته‌اند !

چگونه مي‌توان نوشت؟

وقتي :

ـ صداي سوختن كودكان فلسطین

قلبم را خاكستر مي‌كند ...

ـ ضجه مادران غزه

استخوان‌هايم را خرد مي‌كند ...

اصلاً ‌شعر به چه دردي مي‌خورد؟

اگر

شعله‌هاي خشم مقدس شيعه را نيفروزد ...

و كلام آخر اين خشمنامه !

« ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست

بايد سلاح تيزتري برداشت ...»


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 10:56 توسط کبوتر کربلا |


 

مشاهده ی تصویر با اندازه ی واقعی

 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:13 توسط کبوتر کربلا |


 

خورشيد يازدهم، ياراي بالا آمدن از فراز كوهها را ندارد ... كار از كارگذشته است و زمين باقي مانده است شرمساري داغ سترگي كه براي هميشه بر پيشاني زمان حك شده است . اگر هزار هزار لبيك گو فرا رسند، حسيني نمانده است كه حنجره اش فرياد گر هل من ناصر باشد... كار از كارگذشته است . آنچه باقي مانده است. بلور اشك چشم عاشقاني است كه سوگوار اين مصيبت اند ...

تا ديروز مي آمديم برايت اشك مي ريختيم تا لبيك گویت باشيم ، آرزو مي كرديم كاش همركابت بوديم .اما امروز ديگر بايد بدنهاي پاره پاره را جمع كنيم. كفن كه نيست بوريا بياوريد تا قطعه قطعه های پاره ي خورشيد را به خاك سپاريم.

 براي دفن ولي خداكه حسين عليه السلام است حضور ولي خدا واجب است اما غل و زنجير دستان امام بسته است ...

نه كفن ، نه پيراهن نه نوحه خوان و نوحه گر ... مصيبت اين جاست كه سر حسين عليه السلام بر نيزه باشد و خواهر نتوانيد مويه كند نتوانه صورت خراش دهد نتواند شیون  كند .


داغ هنوز داغ است...حج حسيني هنوز به پايان نرسيده قرباني كردند ، سعي صفا و مروه
  تشنگي را به جاآوردند وامروز بايد سه شب در مناي عشق بيتوته نمايند بايد اصحاب رشيد حسين عليه السلام برخيزند و ببيند که چه به حال سرورشان آمده است ...

 

سعيدبن عبدالله خدمت امام رسيد و گفت : آقا تاب ديدن اين همه كينه توزي را ندارم اجازه ميدان مي خواهم ... اجازه گرفت و رفت... اما كجاست تا بيند لشگر كوفه خيمه هاي آل الله را به آتش كشيده اند . كجاست تا دامن هاي سوخته را ببيند كجاست تا معبرهاي خاكستر شده را به نظاره بنشيند .

 

 

 

السلام علی الشیب الخضیب...

 

 



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:45 توسط کبوتر کربلا |


 

 از زبان زینب (سلام الله علیها) :

ای سر خونین که با ما همجواری می کنی

باز هم در یاری دین پافشاری می کنی

غیرت الله ! غیرتت نازم که بعد از مرگ هم

با سر از ناموس قرآن پاسداری می کنی

وادی عشق تو را محمل سوارم یاحسین(ع)

همرهی ما را در این محمل سواری می کنی

من به اشک دیدگانم آبیاری می کنم

هر کجا ای سر به خونت لاله کاری می کنی

گاه می بینم که چشمت بسته و وا می شود

گوییا از کودکانت سرشماری می کنی

زخم خونین بر بدن دارم بخوان قرآن که خوب

با نوایت چاره ی این زخم کاری می کنی.

 



+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:24 توسط کبوتر کربلا |


شب تا به سحر اگر که هیئت باشیم

در مدرسه ی آل محمّد (ص) باشیم

حالا که صدای گریه ی غزّه به پاست

بی غیرتی ماست که راحت باشیم

 

***

با گریه و زمزمه به غزه برویم

با ساقی علقمه به غزه برویم

امسال دگر محرم آخر ماست

با مهدی فاطمه به غزه برویم

 

***

انگار دوباره بوی خون می آید

بوی دلدادگی و شور و جنون می آید

آن خون که به دشت کربلا ریخته شد

انگار که از غزه کنون می آید

 

***

فرداست که با بهانه تان می آید

با دعوت ابلهانه تان می آید

حکام عرب ! پس از فلسطین دشمن

با تانک درون خانه تان می آید

 

***

در ماه محرّم از محرّم مستم

می ریزد خون ز پا و هم ار دستم

در هیئت ما روضه مجسّم شده است

من اهل عزا خانه ی غزّه هستم

 

***

در ماه محرم از غم خود مستم

مانده نعش برادرم بر دستم

با عشق ، وطن نمی شناسد شیعه

من هم یکی از مردم غزّه هستم

 

***



+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:24 توسط کبوتر کربلا |


 

 

تیر کمتر بزنید  از پی صید بالش

 

چشم مرغان حرم می دود از دنبالش

 

عطش وآتش از این لب به هم آمیخته است

 

یا که خورشید دویدست روی تبخالش ؟

 

قمر هاشمیان بود که تیراندازان...

 

چشم خود باز نمودند به استهلالش

 

بس که در باغ تنش لاله شکوفه دارد

 

یک سحر یاس رسیدست به استقبالش

 

شعله ور بود هر آن لحظه که مردی بی یار

 

سرچو خورشید برون آورد از گودالش

 

 



+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 18:13 توسط کبوتر کربلا |


 

 

 

یا ابوالفضل مدد

 

 

 

به آن بزرگوار عرض کردم :

 آقا جان آیا توحید من خوب است که می گویم :

این درخت و زمین و گیاه و دیگر موجودات عالم را خدا آفریده است ؟

 

فرمود : خوب است و بیش از این از تو انتظار نمی رود...

 

پرسیدم : آیا من از دوستان اهل بیتم ؟

فرمود: آری و تا آخر هم خواهی بود ...

 

پرسیدم : آیا فردا امام زمان ( ع)  فردا به همراه حاجیان به عرفات تشریف می آورند؟

فرمودند : آری.

 

پرسیدم : در کجا حضور می یابند ؟

فرمود : در جبل الرحمه...

 

پرسیدم : آیا امام فردا شب به خیمه های حجّاج می آیند و به آنها سرکشی می کنند؟

فرمود: به خیمه ی شما می آید ؛

چون فردا شب در خیمه ی شما مصیبت عمویم ، حضرت ابوالفضل العباس خوانده می شود...

 

آنچه از نظر گذشت ، قسمتی از گفتگوی حاج محمد علی فشندی تهرانی با قطب عالم امکان ،

 امام زمان (عج )در شب عرفه در صحرای عرفات و در خیمه ی حج محمد علی فشندی تهرانی

 صورت پذیرفته است.

 

آن بزرگوار بر اثر تشرفات مکرر به محضر ولی عصر (عج) به چنان درجه ای از انس با آن حضرت دست

 یافته بود که خود می گفت : با امام زمان آن قدر آشنایم که آن حضرت را حتی از صدای کفش مبارکش می شناسم.

 

و اینک ادامه ی آن تشرف :

 

آن گاه دو اسکناس صد ریالی سعودی به من داد و فرمود: برای پدرم یک عمره به جای بیاور.

گفتم : چشم ، نام پدرتان چیست ؟

فرمود: سید حسن.
عرض کردم: اسم شما؟
فرمود : سید مهدی.

 قبول کردم آقا بلند شد برود. او را تا دم چادر بدرقه کردم. حضرت برای معانقه برگشت و با هم معانقه نمودیم و خوب یاد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسیدم. سپس مقداری پول خرد سعودی به من داده فرمودند: برگرد. تا برگشتم، دیگر او را ندیدم، این طرف و آن طرف نظر کردم کسی را نیافتم.

داخل چادر شدم و مشغول فکر که این شخص کی بود. پس از مدتی فکر، با قرائن زیاد مخصوصاً اینکه نام مرا برد و از نیت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بیان فرمود، فهمیدم امام زمان علیه السلام بوده، شروع کردم به گریه کردن.

 

غروب عرفه ، نماز مغرب و عشا را خواندیم  ، پس از نماز روحانی کاروان خود به خود شروع کرد به خواندن روضه ی حضرت ابوالفضل العباس(ع).

با شروع روضه شوری میان اهل کاروان به پا شد.

در آن حال به یاد وعده ی آقا امام زمان(عج) افتادم و بی درنگ از جای خویش برخواسته و اشک ریزان و ناله کنان در میان جمع به جست و جو پرداختم...

 

 

 

 

یا صاحب الزمان بحق عمک المظلوم ... عجّل

 

 

 

شعری از احساس می خوانم بیا

از دو چشم یاس می خوانم بیا

خوب می دانم نیم لایق ولی

روضه ی عبّاس می خوان بیا

 

هر چه در میان جمع جست و جو کردم او را نیافتم ...

به بیرون چادر رفتم...

به محض این که از خیمه رفتم ناگاه چشمم بر جمال دلربایش افتاد که در کنار خیمه ایستاده و در حالی که به روضه عمویش اباالفضل(ع) گوش می دادند گریه می کردند و اشک می ریختند...

من این سوی خیمه و ایشان بیرون خیمه بر مصایب اباالفضل (ع) گریه می کردیم...

به محض تمام شدن روضه دیگر حضرتش را ندیدم...

 

آری علاقمندی حضرت صاحب (ارواحنا فداه ) به عموی نازنینش اینگونه است که در زیارتش

 با زبان خود فرموده ست :

 

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیرالمومنین ،

همو که برادرش را با جان خود یاری کرد و از دیروزش برای

فردایش ذخیره ساخت . جان را تقدیم برادر کرد و از او

جانانه دفاع کرد ، برای رساندن آب به و کوشید و دو دستش در

این راه بریده شد...

 

 

یا عباس


 



+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:44 توسط کبوتر کربلا |